بازداشت حسین فریدون نقطه اوج حملاتی بود که جناح قضایی-نظامی در ماههای اخیر علیه حسن روحانی به راه انداخته است. او هنوز دوره دومش را شروع نکرده و کابینه جدیدش را تشکیل نداده که چنین ضربهای میخورد.
هرچند که فریدون با وثیقه ۵۰ میلیاردی آزاد شد و روحانی هم لیست وزرا را به رهبر داد و با فرماندهان سپاه دیدار کرد، اما جنگ قدرت به این راحتیها پایان نمیگیرد.
روحانی تا به حال نشان داده که هرچند اهل به هم زدن بازی و «اردوکشی خیابانی» نیست، اما به سادگی هم کوتاه نمیآید و ابایی از ادامه تقابل، حتی به قیمت موضعگیری مکرر مقابل رهبر و یا عبور از خط قرمزهایی مثل اعدامهای دهه ۶۰ ندارد.
در واقع او اصرار داشته است که تمایز خود را با جناح اقتدارگرا، و همچنین اصلاحطلب، برجسته کند و مشخصا بگوید رای به او رای برای تعیین راه آینده نظام است، و نه فقط انتخاب یک رئیس جمهور؛ احتمالا با این برنامه که چنین تمایزی او را در موقعیت حل بحران جانشینی قرار دهد.
در مقابل جناح نظامی-قضایی و شخص رهبر هم نشان دادهاند که حاضر نیستند روحانی نقش تعیینکنندهای، مشابه آنچه هاشمی رفسنجانی داشت، پیدا کند. تا جایی که خود رهبر او را با بنی صدر مقایسه کرد.
آیا قرار است پرونده فریدون مثل تضمینی در دست جناح قضایی-نظامی باشد تا روحانی در تقابلهای آتی کوتاه بیاید؟ یا اینکه برنامه جدیتری در کار است تا او را واقعا به سرنوشت بنی صدر دچار کنند؟
اساسا جناح قضایی-نظامی و شخص رهبر چرا باید تا جایی پیش بروند که رییس جمهور دوباره منتخب را با رییس جمهوری برکنارشده مقایسه کنند؟ چرا آنها روحانی را مانعی در راه منافع خود میبینند و بابت رفع تحریمها سپاسگزارش نیستند؟
از حصر موسوی و کروبی گرفته، تا سیاستهای اقتصادی و روابط خارجی، روحانی رییس جمهور اعتدال و «عادیسازی» است. در مقابل، استیلای فزاینده جناح قضایی-نظامی بر منابع ایران با نگه داشتن کشور در نوعی وضعیت فوقالعاده ممکن میشود، وضعیت فوقالعادهای که به آن نام انقلابی میدهند و از آن برای هر کارشان توجیهی میسازند.
با وجود تمرکز قدرت جناح نظامی-قضایی، آنها در اعتبار گرفتن میان اکثریت مردم شکست خوردهاند. این جناح برنامهای برای بحرانهای پیچیده و در همتنیده کشور ندارد. پس از احمدینژاد هم در بازسازی ایدیولوژیک خود شکست خورده و نمیتواند نیروهایش را در بالاترین سطح سیاسی به نحوی موثر سازماندهی کند. رسواییهای فساد اعتبار این جناح را برای هوادارانش هم سست کرده است.
به این ترتیب در حالی که منافع هنگفت مادی مشترک، اتحاد اعضای این جناح را برای سهمگیری فزاینده ضروری میسازد، تنها حفظ وضعیت فوقالعاده است که میتواند برای آنها و هوادارانشان به این اتحاد معنی بدهد و بازتولید سیاسیشان را ممکن کند.
جناحی که با وجود امکانات سرشار از سازماندهی موثر خود در نهادهای سیاسی و فرهنگی (احزاب و رسانهها) بازمانده، تنها توانسته است در سپاه و بازوهای آن نیروهای خود را بسیج کند. جنگ سوریه فرصتی بوده که سپاه بتواند روایتی منسجم و چندجانبه از نقش استراتژیک خود بدهد و موقعیتش را بازتعریف کند. اما بدون مداخله در سوریه و بدون سایه تهدید درگیریهای نظامی بیشتر در آینده سپاه موضوعیت امروزین خود را از دست میدهد و باید وارد روند عادیسازی شود.
سپاه در سالهای اخیر همیشه حواسش بوده که اوضاع عادی نشود و اگر دولت روحانی در عادیسازی روابط زیاده پیش رفته، موشکی با نوشته عبری شلیک شده تا یادآوری شود رابطه با ایران مثل کشورهای دیگر نیست. همین تلاش برای حفظ «غیرعادی» بودن به تنشهایی در خلیج فارس هم منجر شده که حاصل آخرینشان شلیک تیر اخطار از طرف ناوگان آمریکا بود.
اما این وضعیت «غیرعادی» ایران چندان هم نامعمول نیست. این فقط سپاه نیست که به وضعیت فوقالعاده و سایه یک جنگ بالقوه نیاز دارد تا بتواند در سیاست داخلی موقعیت خود را حفظ کند و بهبود ببخشد. تحولات داخلی دیگر کشورها و بازآراییهای داخلی و خارجی در منطقه به سمتی میرود که بازیگران دیگری نیز منافع استراتژیک خود را در تشدید تنش و تقویت نظامیگری مییابند.
عربستان سعودی در داخل تحولات گستردهای را در عالیترین سطح سیاسی از سر میگذراند و با افت قیمت نفت با افق تغییرات ساختاری اجتماعی-اقتصادی روبرو است، عربستان در سیاست خارجی به دنبال تثبیت یک بلوک هژمونیک است و فشارهای داخلی شتابدهنده این سیاست خارجی هستند.
در ترکیه هرچند اردوغان نتیجه دلخواهش را از رفراندوم گرفته، اما او هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی گرفتار سردرگمی استراتژیکی است که اعتبارشان را حتی برای گروهی از هوادارانشان از میان برده و چنان که نتایج رفراندوم نشان داد حزب عدالت و توسعه اکثریتش در شهرهای بزرگ را از دست داده است. اردوغان تاکنون دو بار برای حل بحران سیاسی از اقدام نظامی استفاده کرده، یک بار با ازسرگیری جنگ تمام عیار با پکک و بار دیگر با آغاز مداخله در سوریه.
تداوم بنبست سوریه هم امکان رویارویی بازیگران خارجی درگیر را بیشتر میکند، به ویژه آن که آمریکا و اسراییل نقش نسبتا منفعلانه خود علیه ایران و حزب الله را کنار گذاشتهاند و نشان دادهاند که نمیگذارند ایران و حزب الله به آسودگی حوزه نفوذ خود را در سوریه گسترش بدهند. کار به جایی رسیده که برخی نگران درگیری حزبالله و اسراییل در مقیاس جنگ ۳۳ روزه هستند.
در این میان روسیه به ترتیبی بازی کرده که در عین اشتراک منافع با طیف گستردهای از بازیگران، منافع استراتژیک خود را با هیچ بازیگر دیگری گره نزده و به این ترتیب اتحاد با روسیه برای هیچ بازیگری (خصوصا ایران یا بشار اسد) کارکرد بازدارندگی در قبال تهدیدهای دیگر را نخواهد داشت.
در کنار همه اینها عنصر غافلگیری هم به ماجرا اضافه شده است: ترامپ.
پیشبینی رفتار ترامپ دشوار و شاید غیرممکن باشد، اما میدانیم که بسیاری از اطرافیان او به طور ویژه به مقابله با نقش ایران در منطقه علاقه دارند. این را هم میدانیم که ترامپ گرفتار بحرانهای عمیق در سیاست داخلی آمریکا است و این تجربه را دارد که پس از حمله موشکی به پایگاه ارتش سوریه دست کم برای مدتی بحرانها فروکش کرده است.
میگویند در منطقهای ناامن و آبستن خشونت و جنگ ضروری است که منابع کشور را به بهایی گزاف صرف برنامههای نظامی و تقویت توان دفاعی کنند، اما آیا سیاست خارجی خصمانه و مداخلههای تهاجمی، عملا به اتلاف منابع، کشور را در معرض تهدیدهای بیشتر قرار نمیدهند؟
در چنین انبار باروتی، آیا نباید کبریت را از دست سپاه گرفت؟
