بحران جانشینی

«گرانی هست البته، اما نمی‌شود در یک انقلاب هیچ چیز نباشد. لازمه هر انقلاب این‏‎ ‎‏است که یک اختلافاتی باشد، یک ـ عرض بکنم که ـ اشرار در اطراف چه بکنند. در هر‏‎ ‎‏شاه‌مردگی که در سابق واقع می شد یک دفعه ایران به هم می‌خورد؛ شاه می‌مرد، یک‏‎ ‎‏دفعه خان‌ها سر در می‌آوردند و دزدها سردرمی‌آوردند و به هم شلوغ می‌شد تا دوباره‏‎ ‎‏یک زحمتی کشیده بشود، باز یک آرامش نسبی پیدا بشود، آن هم نسبی. و الحمدلله ‏‎ ‎‏حالا آن مسائل کم است، نه اینکه نیست، هست ولی کم است.» (روح‌الله خمینی، صحیفه امام، جلد ۱۵، ص ۵۱۱، سخنرانی به تاریخ ۳۰ دی ۱۳۶۰)

خمینی در سخنرانی‌های اوایل دهه ۱۳۶۰ چندبار با اشاره به ترور مقامات جمهوری اسلامی از شاه‌مردگی حرف زد تا بگوید وضع بعد از انقلاب با نظام قائم به فرد دوران سلطنت و تفاوت کرده است. امروز اما در نتیجه تلاش‌های خود او و حکومت طولانی جانشینش علی خامنه‌ای نه تنها شکل حکومت بی‌هیچ پرده‌پوشی‌ای حکومت فردی مطلقه است بلکه دندان نشان دادن‌های آشکار جناح‌های قدرتمند به یکدیگر بیش از هر زمانی این را به ذهن می‌آورد که به قول خمینی «شاه» که بمیرد «یک‏‎ ‎‏دفعه خان‌ها سر در می‌آوردند و دزدها سردرمی‌آوردند و به هم شلوغ» می‌شود.

جمهوری اسلامی با بحران جانشینی علی خامنه‌ای مواجه است. در صورت مرگ او به نظر نمی‌رسد هیچ چهره‌ای مانده باشد که جناح‌های حاکم بتوانند بر سر رهبری‌اش توافق کنند. کسانی مانند صادق لاریجانی و ابراهیم رئیسی هم که اسمشان به‌طور عمومی، هر چند نه به طور رسمی، به عنوان نامزدهای احتمالی جانشینی مطرح شده هیچ جذابیتی برای «عموم» ندارند: صادق لاریجانی رئیس قوه‌ قضاییه‌ایست که هر سال شمار اعدام‌های خود را بالاتر می‌برد و این به معنای انهدام زندگی‌های بسیار در میان محرومترین طبقات اجتماع است؛ ابراهیم رئیسی نیز کسی است که پیش از گرفتن مقام تولیت «آستان قدس رضوی» از خامنه‌ای باز بیش از هر چیز با نقشی که در کشتار ۱۳۶۷ داشت شناخته می‌شد.

چرا حکومتی که کمتر از چهل سال عمر دارد و در تمام این مدت همه منابع کشور را در دست داشته باید عوارض بحران جانشینی را بروز دهد؟ شاید پاسخ درست در نوع ساختار حکومت مطلقه فردی در جمهوری اسلامی باشد. در پادشاهی‌های پیشین رویه‌ جانشینی موروثی بود. بنابراین به نوعی کسی از میان فرزندان شاه یا خانواده‌اش بود که یا از ابتدا جانشینیش مسجل بود یا در جریان نزاع به تخت می‌نشست. بیرون رفتن سلطنت در جریان نزاع پس از شاه مردگی هم به معنای تغییر سلسله بود.

جمهوری اسلامی هم مجلس خبرگان رهبری دارد که باید رهبر بعدی را انتخاب کنند و بحران جانشینی به فقدان رویه انتخاب رهبر برنمی‌گردد. بلکه بیشتر خود ماهیت رهبری در جمهوری اسلامی است که بحران‌زا شده است. رهبر جمهوری اسلامی در عمل اختیاراتی در اندازه‌ شاه دارد و در تقدس هم از او پیش است: اگر شاه سایه‌ خدا بود، حکم رهبر عین حکم خداست. رهبران تاکنونی جمهوری اسلامی از این موقعیت نهایت استفاده را برای تقسیم منابع میان جناح‌های حامی خود کرده اند و از هیچ کوششی در سرکوب مخالفان هم دریغ نداشته‌اند. بازماندگان سیاسی خامنه‌ای مدت‌هاست می‌دانند و به یکدیگر نیز یادآوری می‌کنند که اگر رهبری از حلقه خود را بر کرسی ولایت فقیه بنشانند دستکم به لحاظ نظری همه آن اختیارات و امتیازات را که از رهبری برمی‌آید خواهند داشت و اگر کسی از حلقه رقیب بر کرسی بنشیند باید خطر حذف سیاسی خود را جدی بدانند.

درگیری علنی حسن روحانی و صادق لاریجانی و علم‌الهدی امام جمعه مشهد که دامادش ابراهیم رئیسی را پشت خود نگه می‌دارد، حتی در چارچوب جمهوری اسلامی تلاش‌هایی بی‌سابقه برای بی‌اعتبار کردن رقیبان سیاسی هستند. این تلاش‌ها قاعدتاً به چیزی فراتر از نزاع بر سر تقسیم اموال ملت بین خودی‌ها معطوف است که در تمام سال‌های پس از انقلاب در جریان بوده است زیرا به نوعی اجزاء در قدرت جمهوری اسلامی چنان یکدیگر را فاقد یا خارج شده از دایره‌ صلاحیت نشان می‌دهند که رفته رفته تصور مجموعه واحدی که همه آن‌ها عضوی از آن باشند دشوار می‌شود.

اگر در موقعیت انتخاب خامنه‌ای شعار مورد اتفاق و معنی‌دار جناح‌های سیاسی داخل حاکمیت همان شعار خمینی «وحدت» حول محور ولایت فقیه بود که نهایتاً همه را به نوعی رضایت بر سر رهبر انتخاب شده رساند، امروز شعار واحدی پیش چشم نیست. دشمن‌شناسی خامنه‌ای می‌توانست شعار وحدت‌بخش باشد و باز نوعی وحدت به بار آورد. منتها مشکل این است که از یکسو انقلاب هر چه بیشتر تبدیل به یک «سفره» شد و از سوی دیگر دامنه‌ی دشمن‌شناسی به میان خودی‌هایی که بر سر آن نشسته‌اند  و حتی همین امروز هم از آن لقمه برمی‌دارند گسترش یافت. دیگر به درستی معلوم نیست که اگر قرار بر وحدتی باشد بین چه کسانی باید باشد؟

پرداختن به اینکه اقتصاد سیاسی پشت هر کدام از این شعارها و دگرگونیهایشان چه بوده است، مجال بیشتری می‌طلبد. با این می‌توان گفت که جمهوری اسلامی در دوره خامنه‌ای قدرتی بسیار افزون‌تر از دوران خمینی برای جناح‌های باقیمانده و برآمده در درون خود فراهم کرده است ولی در عین حال همان منطق قدرت‌یابی تخاصم بین این جناح‌ها را به جایی رسانده که کمتر قابل فیصله‌ یافتن به نظر می‌رسند. نوعی از غارت که به‌لحاظ تاریخی بی‌سابقه است زمینه‌ساز قدرت‌یابی جناح‌های درون حکومت بوده: چیزی که با افشای گوشه‌هایی از آن هر یک درصدد بی‌اعتبار کردن دیگری است و خامنه‌ای هم می‌کوشد در این میانه نحوه افشاگری‌ها را به نفع برخی از طرف‌ها مدیریت کند؛ اما این چیزی از اعتبار بربار رفته کلیت جمهوری اسلامی را برنمی‌گرداند. حکومتی که با دعوی فریب‌آمیز برکشیدن «مستضعفان» خود را تثبیت کرد و در هنگامه‌ افشا شدن فسادهای چندهزار میلیاردی عضو کمیسیون بهداشت مجلسش می‌گوید ایرادی ندارد که فقیران اعضای بدن خود را بفروشند.

کلیت بی‌اعتبار جمهوری اسلامی که از شعار نمایندگی مستضعفان جهان به جایی سقوط کرده که که تنها دفاع ممکن از آن اشاره به امنیت ادعایی در مرزهای ایران است چون نظام با دست بردن در کشتار مردم سوریه و سرکوب یک انقلاب مردمی جنگی موهوم را از مرزهای خود دور نگه‌داشته است، با از دست دادن رهبر فعلی چه بسا دیگر کلیتی نداشته باشد و چیزی جز همان مجموعه‌ متنازع خان‌ها و دزدهای مورد اشاره‌ خمینی در میان نماند:  خان‌ها و دزدهایی که نه تنها در اقصا نقاط کشور، که در گوشه و کنار دستگاه دولتی مشغول خوردن از سفره انقلاب هستند. شاید جمهوری اسلامی پس از خامنه‌ای بتواند در غیاب اپوزیسیونی موثر از این بحران هم عبور کند و احتمالاً با خانه‌تکانی‌ای وسیع در بین نیروهای موجود باقی بماند، اما سوال برای محذوفان از قدرت این است که در ایرانی چنین بحران زده چه نسبت و موضعی باید نسبت به بحران جانشینی داشته باشند؟ باید به انتظار نشست تا شاه جدید بیاید و عوارض شاه مردگی را بزداید و امنیت برقرار کند؟