سوریه چگونه سوریه‌ای شد؟ ایران چگونه نشود؟

پیشتر نوشتیم که سوریه‌ای شدن ایران و هشدار برای در امان ماندن از آن از سوی عاملان جمهوری اسلامی بیش از آن که یک «پیشگویی» باشد یک «تهدید» است. همین تهدید است که امروز هشدار می‌دهد «می‌توانستیم در برخورد با اعتراضات آرپی‌جی بزنیم اما نزدیم».

اما سوریه چگونه به این وضعیت افتاد و تهدید و هشدار در مورد سوریه‌ای شدن ایران یعنی چه؟

سناریوی سیاهی که در مورد آینده از سوی برخی یا از نگرانی و یا به عنوان ترفندی سیاسی بیان می‌شود به این صورت است که اگر جمهوری اسلامی با اعتراض و شورش عمومی سقوط کند، به دلیل دخالت دولت‌های دیگر از جمله آمریکا و متحدانشان که منافعشان با یک ایران چندپاره و ضعیف بهتر تامین می‌شود، ما دچار جنگ داخلی خواهیم شد و کشور نابود می‌شود. گویی جمهوری اسلامی شر لازمی‌ست که ما را از افتادن به آن وضعیت وحشتناک محافظت می‌کند.

اما نکته مهم این است که سوریه سوریه‌ای شد به این دلیل مهم که نظام سرکوبگر حاکمش «برقرار» ماند. یعنی این جنگ داخلی و نابودی کشور در فردای رژیم اسد نبود که اتفاق افتاد؛ بلکه در زمان وجودش و به دلیل وجود این رژیم سرکوبگر و اصرار برای باقی ماندنش در قدرت به هر روش و قیمت بود که سوریه را نابود کرد.

اتفاقا رژیم اسد تنها با کشتار و جنایت‌ سیستماتیک در جنگ داخلی نیست که سوریه را نابود کرده است. این رژیم مسئول بخش زیادی از شرایطی است که پیش از جنگ داخلی هم کشور را به سمت نابودی برده بود. در واقع سیاست‌های رژیم اسد زمینه اعتراضات مردمی و در ادامه جنگ داخلی را فراهم کرد. این زمینه‌سازی چه بود و آیا وضعیت ایران با سوریه پیش از جنگ شباهتی دارد؟

اعتراضات در سوریه حدود ۴۰ سال بعد از حاکمیت خاندان اسد و سرکوب گسترده مخالفان اتفاق افتاد. رژیم روایت انحصاری خودش از سوریه را بر اساس ناسیونال سوسیالیسم عربی بر کشور حاکم کرده بود. فساد گسترده منابع کشور را به طور نامساوی میان مردم تقسیم کرده و نزدیکی با گروه قدرتمند حاکم به ویژه خانواده اسد معیار اصلی پیشرفت به حساب می‌آمد. حقوق شهروندی برای بخش‌ بزرگی از مردم یا کاملا وجود نداشت یا به شدت محدود بود. در کنار این در دوران بشار اسد از سال ۲۰۰۰ میلادی برای جبران عقب‌ماندگی کشور «اصلاحات» نئولیبرالی هم در دستور کار قرار گرفت و هزینه توسعه‌نیافتگی بر دوش فرودستان افتاد. سوریه همچنین دچار بحران‌های محیط زیستی به ويژه آب شده بود که ارتباط نزدیکی با سیاست‌های سرکوب‌گر دولت در زمینه سیاسی و اقتصادی داشت. نگاه ابزاری به طبیعت به همراه بحران‌های جهانی محیط زیستی زندگی را برای بخشی از مردم بسیار سخت کرده بود.

اعتراض مردم به این شرایط اما با سرکوب شدید از سوی رژیم مواجه شد. در واقع رژیم سوریه با از بین بردن امکان اعتراض مسالمت‌آمیز و سازماندهی حزبی و دموکراتیک برای حاکم کردن خواست اکثریت، زمینه‌ساز و مسئول بخش زیادی از رشد و تداوم فرقه‌های مذهبی و ساخت عشیره‌ای-قومی است. همین گسل‌ها در شرایط جنگ داخلی فعال شده و قالب اصلی سازماندهی مخالفت با رژیم شدند.

نگاه دوباره به پاراگرافهای بالا و اندیشیدن به وضعیت فعلی ایران نشان می‌دهد که از قضا بزرگ‌ترین خطر برای سوریه‌ای شدن ایران تداوم جمهوری اسلامی و سرکوب کردن مردم از سوی آن است. یعنی ایران ممکن است سوریه‌ای شود اگر جمهوری اسلامی و سرکوبش ادامه بیابد.

رژیم ایران هر چشم‌اندازی برای بهبود وضعیت را نابود کرده و تهدید می‌کند اگر اعتراض کنید حاضرم برای ماندن در قدرت جهنم بسازم. گو این که جمهوری اسلامی کشور را گروگان گرفته و باید با آن مدارا کرد تا از انتحار و نابودی همه چیز جلوگیری شود. اما سوریه‌ای شدن فردای جمهوری اسلامی نیست بلکه تداوم امروزش و ناتوانی ما از تغییر اساسی‌اش خواهد بود.  

جنگ قدرت داخلی و خطر جنگ

بازداشت حسین فریدون نقطه اوج حملاتی بود که جناح قضایی-نظامی در ماه‌های اخیر علیه حسن روحانی به راه انداخته‌ است. او هنوز دوره دومش را شروع نکرده و کابینه جدیدش را تشکیل نداده که چنین ضربه‌ای می‌خورد.

هرچند که فریدون با وثیقه ۵۰ میلیاردی آزاد شد و روحانی هم لیست وزرا را به رهبر داد و با فرماندهان سپاه دیدار کرد، اما جنگ قدرت به این راحتی‌ها پایان نمی‌گیرد.

روحانی تا به حال نشان داده که هرچند اهل به هم زدن بازی و «اردوکشی خیابانی» نیست، اما به سادگی هم کوتاه نمی‌آید و ابایی از ادامه تقابل، حتی به قیمت موضعگیری مکرر مقابل رهبر و یا عبور از خط قرمزهایی مثل اعدام‌های دهه ۶۰ ندارد.

در واقع او اصرار داشته است که تمایز خود را با جناح اقتدارگرا، و همچنین اصلاح‌طلب، برجسته کند و مشخصا بگوید رای به او رای برای تعیین راه آینده نظام است، و نه فقط انتخاب یک رئیس جمهور؛ احتمالا با این برنامه که چنین تمایزی او را در موقعیت حل بحران جانشینی قرار دهد.

در مقابل جناح نظامی-قضایی و شخص رهبر هم نشان داده‌اند که حاضر نیستند روحانی نقش تعیین‌کننده‌ای، مشابه آنچه هاشمی رفسنجانی داشت، پیدا کند. تا جایی که خود رهبر او را با بنی صدر مقایسه کرد.

آیا قرار است پرونده فریدون مثل تضمینی در دست جناح قضایی-نظامی باشد تا روحانی در تقابل‌های آتی کوتاه بیاید؟ یا اینکه برنامه جدیتری در کار است تا او را واقعا به سرنوشت بنی صدر دچار کنند؟

اساسا جناح قضایی-نظامی و شخص رهبر چرا باید تا جایی پیش بروند که رییس جمهور دوباره منتخب را با رییس جمهوری برکنارشده مقایسه کنند؟ چرا آنها روحانی را مانعی در راه منافع خود می‌بینند و بابت رفع تحریم‌ها سپاسگزارش نیستند؟

از حصر موسوی و کروبی گرفته، تا سیاست‌های اقتصادی و روابط خارجی، روحانی رییس جمهور اعتدال و «عادی‌سازی» است. در مقابل، استیلای فزاینده جناح قضایی-نظامی بر منابع ایران با نگه داشتن کشور در نوعی وضعیت فوق‌العاده ممکن می‌شود، وضعیت فوق‌العاده‌ای که به آن نام انقلابی می‌دهند و از آن برای هر کارشان توجیهی می‌سازند.

با وجود تمرکز قدرت جناح نظامی-قضایی، آنها در اعتبار گرفتن میان اکثریت مردم شکست خورده‌اند. این جناح برنامه‌ای برای بحران‌های پیچیده و در هم‌تنیده کشور ندارد. پس از احمدی‌نژاد هم در بازسازی ایدیولوژیک خود شکست خورده و نمی‌تواند نیروهایش را در بالاترین سطح سیاسی به نحوی موثر سازماندهی کند. رسوایی‌های فساد اعتبار این جناح را برای هوادارانش هم سست کرده است.

به این ترتیب در حالی که منافع هنگفت مادی مشترک، اتحاد اعضای این جناح را برای سهم‌گیری فزاینده ضروری می‌سازد، تنها حفظ وضعیت فوق‌العاده است که می‌تواند برای آنها و هوادارانشان به این اتحاد معنی بدهد و بازتولید سیاسی‌شان را ممکن کند.

جناحی که با وجود امکانات سرشار از سازماندهی موثر خود در نهادهای سیاسی و فرهنگی (احزاب و رسانه‌ها) بازمانده، تنها توانسته است در سپاه و بازوهای آن نیروهای خود را بسیج کند. جنگ سوریه فرصتی بوده که سپاه بتواند روایتی منسجم و چندجانبه از نقش استراتژیک خود بدهد و موقعیتش را بازتعریف کند. اما بدون مداخله در سوریه و بدون سایه تهدید درگیری‌های نظامی بیشتر در آینده سپاه موضوعیت امروزین خود را از دست می‌دهد و باید وارد روند عادی‌سازی شود.

سپاه در سال‌های اخیر همیشه حواسش بوده که اوضاع عادی نشود و اگر دولت روحانی در عادی‌سازی روابط زیاده پیش رفته، موشکی با نوشته‌ عبری شلیک شده تا یادآوری شود رابطه با ایران مثل کشورهای دیگر نیست. همین تلاش برای حفظ «غیرعادی» بودن به تنش‌هایی در خلیج فارس هم منجر شده که حاصل آخرینشان شلیک تیر اخطار از طرف ناوگان آمریکا بود.

اما این وضعیت «غیرعادی» ایران چندان هم نامعمول نیست. این فقط سپاه نیست که به وضعیت فوق‌العاده و سایه یک جنگ بالقوه نیاز دارد تا بتواند در سیاست داخلی موقعیت خود را حفظ کند و بهبود ببخشد. تحولات داخلی دیگر کشورها و بازآرایی‌های داخلی و خارجی در منطقه به سمتی می‌رود که بازیگران دیگری نیز منافع استراتژیک خود را در تشدید تنش و تقویت نظامی‌گری می‌یابند.

عربستان سعودی در داخل تحولات گسترده‌ای را در عالیترین سطح سیاسی از سر می‌گذراند و با افت قیمت نفت با افق تغییرات ساختاری اجتماعی-اقتصادی روبرو است، عربستان در سیاست خارجی به دنبال تثبیت یک بلوک هژمونیک است و فشارهای داخلی شتاب‌دهنده این سیاست خارجی هستند.

در ترکیه هرچند اردوغان نتیجه دلخواهش را از رفراندوم گرفته، اما او هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی گرفتار سردرگمی استراتژیکی است که اعتبارشان را حتی برای گروهی از هوادارانشان از میان برده و چنان که نتایج رفراندوم نشان داد حزب عدالت و توسعه اکثریتش در شهرهای بزرگ را از دست داده است. اردوغان تاکنون دو بار برای حل بحران سیاسی از اقدام نظامی استفاده کرده، یک بار با ازسرگیری جنگ تمام عیار با پ‌ک‌ک و بار دیگر با آغاز مداخله در سوریه.

تداوم بن‌بست سوریه هم امکان رویارویی بازیگران خارجی درگیر را بیشتر می‌کند، به ویژه آن که آمریکا و اسراییل نقش نسبتا منفعلانه خود علیه ایران و حزب الله را کنار گذاشته‌اند و نشان داده‌اند که نمی‌گذارند ایران و حزب الله به آسودگی حوزه نفوذ خود را در سوریه گسترش بدهند. کار به جایی رسیده که برخی نگران درگیری حزب‌الله و اسراییل در مقیاس جنگ ۳۳ روزه هستند.

در این میان روسیه به ترتیبی بازی کرده که در عین اشتراک منافع با طیف گسترده‌ای از بازیگران، منافع استراتژیک خود را با هیچ بازیگر دیگری گره نزده و به این ترتیب اتحاد با روسیه برای هیچ بازیگری (خصوصا ایران یا بشار اسد) کارکرد بازدارندگی در قبال تهدیدهای دیگر را نخواهد داشت.

در کنار همه اینها عنصر غافلگیری هم به ماجرا اضافه شده است: ترامپ.

پیش‌بینی رفتار ترامپ دشوار و شاید غیرممکن باشد، اما می‌دانیم که بسیاری از اطرافیان او به طور ویژه به مقابله با نقش ایران در منطقه علاقه دارند. این را هم می‌دانیم که ترامپ گرفتار بحران‌های عمیق در سیاست داخلی آمریکا است و این تجربه را دارد که پس از حمله موشکی به پایگاه ارتش سوریه دست کم برای مدتی بحران‌ها فروکش کرده است.

می‌گویند در منطقه‌ای ناامن و آبستن خشونت و جنگ ضروری است که منابع کشور را به بهایی گزاف صرف برنامه‌های نظامی و تقویت توان دفاعی کنند، اما آیا سیاست خارجی خصمانه و مداخله‌های تهاجمی، عملا به اتلاف منابع، کشور را در معرض تهدیدهای بیشتر قرار نمی‌دهند؟

در چنین انبار باروتی، آیا نباید کبریت را از دست سپاه گرفت؟

زخم سرکوب دهه‌ ۶۰ بر تن امروز

«بزرگترین جنایتی که در جمهوری اسلامی شده و در تاریخ ما را محکوم می‌کند، به دست شما انجام شده و شما را در آینده جزو جنایتکاران در تاریخ می‌نویسند.»

آیت‌الله منتظری به خاطر چنین موضع‌گیری‌هایی از قائم‌مقامی رهبر عزل شد. سه دهه بعد، پسرش برای افشای برخی از حرف‌های پدر به زندان افتاده. کسی باید بپرسد حکومت چرا هنوز از بازگویی جنایت ۶۷ چنین سراسیمه می‌شود؟  گورهای جمعی کدام جای خالی را نشان می‌دهند که هنوز باید پوشاندشان؟

جنایات دهه ۶۰ تا سال‌ها انکار می‌شد. واکنش به افشاگری احمد منتظری اما انکار نبود، زندان بود. زندانی که توجیهش به بهانه امنیت، در فضایی که گفتمان امنیت ملی همه‌گیر شده، آسان است. خط اصلی این گفتمان ارجحیت آنچه به طور رسمی امنیت ملی شمرده می‌شود به آزادی، عدالت و حقوق فردی است. اما به جز این ارزش‌های والای انسانی، چیزهای دم دست و عینی‌تری هم به حاشیه رانده می‌شوند.   

سردمداران ایران در دهه ۶۰ هزاران نفر را زندانی و یا اعدام کردند. از پیامدهای این حبس‌ها و کشتارها آوارگی ده‌ها هزار ایرانی بود. برخورد سخت و خشن با مخالفان، جدای از بحث جنایی آن، آسیبی عمیق به سرمایه انسانی ایران وارد کرد که نتایج آن هنوز آشکار است. موج اول مهاجرت گسترده از ایران پس از انقلاب در نتیجه این سرکوب و تصفیه نهادهای دولتی رخ داد.

نظام اسلامی با این سرکوب گسترده فرصت‌ اثربخشی و سازندگی را از بخشی مهم از جامعه گرفت. این تنها محرومیتی سیاسی نبود بلکه به طور خاص بر اقتصاد، فرهنگ و دیگر امور جامعه اثر منفی گذاشت.  

نتیجه این تک‌قطبی‌سازی فضای سیاسی تحمیل گفتمان مذهبی خاصی بوده که جامعه را در جهت منافع افرادی خاص هدایت کرده است. شاید اکنون زمان این باشد که به هزینه‌های این سرکوب در زندگی روزمره‌ی مردم ایران نیز پرداخته شود. خطاهای انسانی و مدیریتی جامعه از نتایج محدود کردن افراد موثر و هدایتگران جامعه به گرایش سیاسی خاص و حذف دیگران به بهانه‌ی امنیت است.

از بین بردن این سرمایه‌ی اجتماعی و حاشیه‌ای کردن این چهره‌ها به حکومت فرصت داد که روایت خود را از تاریخ معاصر ایران غالب کند. در این روایت غالب تحولات معاصر و به ویژه انقلاب ۱۳۵۷ نتیجه اقدامات افرادی معدود جا زده شد که از قضا همگی از سرکوبگران جامعه بودند.

اما همزمان حکومت نقش خود در وضعیت فعلی کشور را هر جا که کاستی در آن باشد، منکر می‌شود. یعنی یا آن را به امری جهانی ارجاع می‌دهد که در همه‌جا این‌گونه است و یا آن را به عنوانی امری همیشگی قالب می‌کند که ایران همیشه این گونه بوده است. اما آن‌چه بر ایران امروز می‌رود، علاوه بر زمینه‌های ساختاری و تاریخی، نتیجه‌ی اداره‌ی جامعه به شیوه‌ای خاص و توسط افرادی خاص است. اگر این حاکمان نبودند نتیجه نیز قطعا متفاوت بود.

حال می‌توان پرسید اگر این اعدام‌ها و سرکوب‌ها نبود، اگر فرصت نظارت و بازخواست از عملکرد حکومتگران فراهم شده بود  و دایره افراد موثر در کشور این مقدار کوچک نشده بود، وضعیت امروز جامعه چگونه بود؟ چه تصمیماتی دیگری گرفته شده بود؟ بودجه کشور در چه جهتی هزینه می‌شد و چه اشتباهاتی زودتر اصلاح می‌شد؟

در دهه ۶۰، جنگ بهانه‌ای به دست حکومت داد تا امنیت خود را به عنوانی بینهایتی تعریف کند که هر چیز دیگری در مقابل آن کوچک و بی‌اهمیت شمرده شود. جان انسان‌ها، آزادی و عدالت اجتماعی. امروز هم گفتمان امنیت ملی همان خط را پی می‌گیرد. یعنی بازخواست از حاکمان و نقد وضعیت را به فردایی حواله می‌دهد که هیچ‌گاه فرانمی‌رسد. چون همیشه در «لحظه حساس کنونی» قرار داریم.

اگر بپذیریم که وضعیت فعلی ایران و دست‌کم بخشی از مشکلات این روزها نتیجه عملکرد سرکوبگرانه پیشین است، آنگاه جا دارد بپرسیم که هزینه تمرکز بر امنیت و از دریچه آن به همه چیز نگریستن برای امروز و فردای ما چیست؟ چه کسانی تاوان آن را می‌دهند و چه کسانی از آن بهره‌مند می‌شوند؟