«بزرگترین جنایتی که در جمهوری اسلامی شده و در تاریخ ما را محکوم میکند، به دست شما انجام شده و شما را در آینده جزو جنایتکاران در تاریخ مینویسند.»
آیتالله منتظری به خاطر چنین موضعگیریهایی از قائممقامی رهبر عزل شد. سه دهه بعد، پسرش برای افشای برخی از حرفهای پدر به زندان افتاده. کسی باید بپرسد حکومت چرا هنوز از بازگویی جنایت ۶۷ چنین سراسیمه میشود؟ گورهای جمعی کدام جای خالی را نشان میدهند که هنوز باید پوشاندشان؟
جنایات دهه ۶۰ تا سالها انکار میشد. واکنش به افشاگری احمد منتظری اما انکار نبود، زندان بود. زندانی که توجیهش به بهانه امنیت، در فضایی که گفتمان امنیت ملی همهگیر شده، آسان است. خط اصلی این گفتمان ارجحیت آنچه به طور رسمی امنیت ملی شمرده میشود به آزادی، عدالت و حقوق فردی است. اما به جز این ارزشهای والای انسانی، چیزهای دم دست و عینیتری هم به حاشیه رانده میشوند.
سردمداران ایران در دهه ۶۰ هزاران نفر را زندانی و یا اعدام کردند. از پیامدهای این حبسها و کشتارها آوارگی دهها هزار ایرانی بود. برخورد سخت و خشن با مخالفان، جدای از بحث جنایی آن، آسیبی عمیق به سرمایه انسانی ایران وارد کرد که نتایج آن هنوز آشکار است. موج اول مهاجرت گسترده از ایران پس از انقلاب در نتیجه این سرکوب و تصفیه نهادهای دولتی رخ داد.
نظام اسلامی با این سرکوب گسترده فرصت اثربخشی و سازندگی را از بخشی مهم از جامعه گرفت. این تنها محرومیتی سیاسی نبود بلکه به طور خاص بر اقتصاد، فرهنگ و دیگر امور جامعه اثر منفی گذاشت.
نتیجه این تکقطبیسازی فضای سیاسی تحمیل گفتمان مذهبی خاصی بوده که جامعه را در جهت منافع افرادی خاص هدایت کرده است. شاید اکنون زمان این باشد که به هزینههای این سرکوب در زندگی روزمرهی مردم ایران نیز پرداخته شود. خطاهای انسانی و مدیریتی جامعه از نتایج محدود کردن افراد موثر و هدایتگران جامعه به گرایش سیاسی خاص و حذف دیگران به بهانهی امنیت است.
از بین بردن این سرمایهی اجتماعی و حاشیهای کردن این چهرهها به حکومت فرصت داد که روایت خود را از تاریخ معاصر ایران غالب کند. در این روایت غالب تحولات معاصر و به ویژه انقلاب ۱۳۵۷ نتیجه اقدامات افرادی معدود جا زده شد که از قضا همگی از سرکوبگران جامعه بودند.
اما همزمان حکومت نقش خود در وضعیت فعلی کشور را هر جا که کاستی در آن باشد، منکر میشود. یعنی یا آن را به امری جهانی ارجاع میدهد که در همهجا اینگونه است و یا آن را به عنوانی امری همیشگی قالب میکند که ایران همیشه این گونه بوده است. اما آنچه بر ایران امروز میرود، علاوه بر زمینههای ساختاری و تاریخی، نتیجهی ادارهی جامعه به شیوهای خاص و توسط افرادی خاص است. اگر این حاکمان نبودند نتیجه نیز قطعا متفاوت بود.
حال میتوان پرسید اگر این اعدامها و سرکوبها نبود، اگر فرصت نظارت و بازخواست از عملکرد حکومتگران فراهم شده بود و دایره افراد موثر در کشور این مقدار کوچک نشده بود، وضعیت امروز جامعه چگونه بود؟ چه تصمیماتی دیگری گرفته شده بود؟ بودجه کشور در چه جهتی هزینه میشد و چه اشتباهاتی زودتر اصلاح میشد؟
در دهه ۶۰، جنگ بهانهای به دست حکومت داد تا امنیت خود را به عنوانی بینهایتی تعریف کند که هر چیز دیگری در مقابل آن کوچک و بیاهمیت شمرده شود. جان انسانها، آزادی و عدالت اجتماعی. امروز هم گفتمان امنیت ملی همان خط را پی میگیرد. یعنی بازخواست از حاکمان و نقد وضعیت را به فردایی حواله میدهد که هیچگاه فرانمیرسد. چون همیشه در «لحظه حساس کنونی» قرار داریم.
اگر بپذیریم که وضعیت فعلی ایران و دستکم بخشی از مشکلات این روزها نتیجه عملکرد سرکوبگرانه پیشین است، آنگاه جا دارد بپرسیم که هزینه تمرکز بر امنیت و از دریچه آن به همه چیز نگریستن برای امروز و فردای ما چیست؟ چه کسانی تاوان آن را میدهند و چه کسانی از آن بهرهمند میشوند؟
